جالبکده

تاریخ: چهارشنبه 08 خرداد 1392 ساعت: 09:44 بازدید: 306 نویسنده: محمد مهدی صالحی

 

پيشينه ي كردهاي خراسان

كردهاي خراسان را كرمانج مي نامند . پيش از پرداختن به پيشينه ي كردهاي كرمانج شمال خراسان در مورد واژه ي كرمانج توضيحاتي ارائه مي گردد سپس به اصل موضوع يعني كردهاي خراسان پرداخته مي شو د.

فاروق صفي زاده در مورد واژه كرمانج مي نويسد : « كرمانج كه كوتاه شده كُرد (kurd ) است و ديگر مان (man ) كه همان ماننايي (mannay  ) است يكي از قبايل ماد بوده اند كه در سده نهم پيش از زايش در زاگرس فرمانروايي كرده اند ودر هنگام تشكيل فرمانروايي ماد به مادها پيوسته اند » 1.جاناتان رندل در اين باره نوشته است : « كردي كرمانجي … زبان كردان چادر نشين است »

2.«‌كرمانج … ظاهراً به برخي قبايل كردستان جنوب اطلاق مي شود آن هم نه در مقام مترادفي براي عشيرت ، بلكه به عنوان يك برچسب قومي . سون مي نويسد كه كرمانج ها پاك ترين خون كردي را دارند .  ساير قبايل را به طور ساده كرد مي خوانند . در كردستان شمال نيز لفظ كرمانج اغلب در دو معني متفاوت به كار مي رود :

-الف: برچسبي قومي است كه در اشاره به تمام كردهايي كه به لهجه ي كرمانجي شمال سخن مي گويند به كار مي رود

-ب:در مفهومي محدودتر در اشاره به رعاياي كشاورز به كار مي رود .دهقانان غير قبيله اي شاتاق كه زيرحكم و سلطه ي گراوي ها هستند كرمانج خوانده مي شوند .همين طور در شرناك  و روستاهاي پيرامون آن كشاورزان غير قبيله اي را كرمانج مي خوانند .

به اين ترتيب ، لفظ واحدكرمانج كه در جنوب در اشاره به فاتحان قبيله به كار مي رود و در شمال مخصوص رعاياي كرد غير قبيله اي است ؛ خود نشان دهنده ي ‌رابطه ي پيچيده اي است كه بين بخش هاي قبيله اي و غير قبيله اي جامعه ي ‌كرد موجود است و اين پيچيدگي بسي بيش از آن است كه تئوري ما فوق طبقاني روا مي دارد … كرمانج ها معمولاً زمين داران خرده پا ومستقل هستند …  . كرمانج ها در اين جا احتمالاً كردهاي قبيله اي ( يا پيشتر قبيله اي ) بوده اند كه در اين منطقه بر زمين هايي كه تصرف كرده اند ساكن شده اند»

3.لفظ كرمانج درشمال خراسان ؛ هم به چادر نشينان كرمانج زبان ، و در مفهوم عام تر به كردهايي كه گويش كرمانجي دارند اطلاق مي شود . و هرگاه سخن از كرمانج است كردنژادان كرمانج زبان مدنظر مي باشند .

اما كردهاي خراسان داراي چه پيشينه اي هستند ؟ چرا كردها به خراسان كوچ داده  شده اند ؟ آيا پيش از آمدن كردها در زمان صفويه كردهايي در خراسان سكونت داشته اند  يا خير ؟

در رابطه با آمدن کردها به خراسان و دلایل آن پیشتر به طورکامل توضیح داده شد .

از آن جا كه فرهنگ ،آداب و رسوم و باورها به نوعي در ترانه هاي كرمانجي شمال خراسان تبلور يافته ، شناخت بيشتر كرمانج خراسان باعث ژرف نگري بيشتر در ترانه هاي اين مردم مي گردد وسعي مي شود در اين خصوص توضيح بيشتري داده شود.

كليم ا… توحدي مؤلف چند جلد كتاب حركت تاريخي كرد به خراسان  در مورد زمان ودليل آورده شدن كردها به خراسان مي نويسد : «كرمانج خراسان كه در اوايل دولت صفوي براي جلوگيري از تاخت و تاز تركمانان و ازبكان به مرزهاي شمال ايران انتقال داده شدند تحت عنوان سه ايل بزرگ زعفرانلو ،شادلو ،قراچورلو قرار دارند»

 كليم ا… توحدي با اشاره به  اين كه از زمان شاه اسماعيل صفوي، كردها به ويژه قرامانلوها به طور پراكنده براي دفاع از مرزهاي خراسان به اين ديار آسيب ديده آورده شدند وبعدها جانشينان شاه اسماعيل هم سياست انتقال كردها به خراسان را ادامه دادند ، مي نويسد :

« شاه عباس كه پادشاهي تيز هوش و سياستمدار بود با توجه به فلسفه ي ابن عميد كه گفته بود : كردها را بايد سپر بلا قرار داد ، درصدد انتقال كردها به خراسان بر آمد … حدود پنجاه هزار خانوار ، كوچ بزرگ و تاريخي خود را از آذربايجان به سوي سرزمين  ري  آغاز كردند ،‌اين حركت كه در حدود سال (1005هـ .ق) انجام گرفته بود باعث شد كردها مدت دو سال در جلگه ي‌ تهران و خوارو ورامين اتراق نمايند."5

جاناتان رندل نيز در خصوص مهاجرت كردها به خراسان مي نويسد:

«‌شاه عباس اول به اين جريان ( مهاجرت كردها ) شتاب بخشيد . كردهايي  بودند كه از زادگاه خود كنده شده به شرق فرستاده شدند ، نخست به آن سوي مرز آذربايجان ،سپس به خراسان در مقابل تركمانان كه هنوز همان جا مانده اند – يعني هزار مايل دور از زادگاهشان – به اين ترتيب صفويه قبايل سركش كرد را از مرزهاي غربي خود كندند و شگفتا آنها را به پاسداري از ديگر مرزهاي آشفته ي كشور گماشتند و ساير قبايل كرد را به مناطق دورتري فرستادند ،به هندوكش در افغانستان و بلوچستان امروز ».

دكتر حشمت ا… طبيبي در كتاب جامعه شناسي ومردم شناسي ايلات و عشاير آورده است:

« بارتولد درتذكره ي جغرافياي تاريخي ايران مي نويسد : شاه عباس براي صيانت مملكت از تاخت و تاز تركمن ها وازبكان تصميم بدان گرفت كه كردهاي جنگجو را از ولايت غربي بدين سامان (خراسان )‌كوچ دهد .بر اثر اين تصميم پنج ولايت كرد نشين دركليه سرحد از استر آباد تا ‌چناران  تشكيل داد .

طوايف كرد خراسان كه از ايلات كرد ساكن در خاك عثماني موسوم به چمشگزك بودند ،  چون مذهب شيعي داشتند درزمان صفويه به داخل ايران آمده سپس به خراسان كوچ داده شده اند و در اواخر دوره ي صفويه به كُرد زعفرانلو معروف شده اند. اين ايل بزرگ از 32 شاخه تشكيل شده كه به هر شاخه «‌ايل » مي گويند و در شهرهاي اسفراين ، بجنورد ،دره گز ،شيروان ،قوچان و نيشابور پراكنده اند .

ايل شادلو نيز ، از ايلات كرد خراسانند كه آنها نيز از قفقاز به آذربايجان ، سپس به خراسان كوچ داده شده و در شمال غربي آن مستقر شده اند .

پرفسور اسماعيل حسين زاده بوانلو استاد دانشگاه در آمريكا درباره ي مهاجرت كردها به خراسان نوشته است:

« مهاجرت كردها به خراسان عمدتاً در زمان حكومت شاهان صفوي و به منظور دفع تجاوزات مكرر ازبك ها و مغول ها و تركمان ها به كرانه هاي شمال شرقي ايران صورت گرفته است .

اين مهاجرت كه در اواسط قرن دهم قمري يعني از زمان شاه اسماعيل و شاه طهماسب شروع شده بود در اواخر اين قرن و اوايل قرن يازدهم يعني در زمان حكومت شاه عباس به اوج خود رسيد ؛ چه در اين زمان بود ؛ كه ازبك ها نه تنها مشهد را تسخير كرده و خراسان را ميدان تاخت و تاز خود قرار داده بودند ؛ بلكه نواحي شاهرود ، دامغان ، سمنان ،ورامين ، كاشان و اراك را هم زير پا گذاشته بودند .

مهاجرت و مقابله به موقع كردها،مخصوصاً مبارزات رزمندگان دو ايل بزرگ ومعروف زعفرانلو و شاديلو باعث جلوگيري از پيشروي بيشتر ازبك ها شده و پس از مبارزات خونين و فراوان سرانجام موجبات بيرون راندن آنها از ايران را فراهم آورد ».

فصلنامه ي ‌خراسان پژوهي نيز در مورد زمان ودليل كوچ اجباري كردها از غرب به شرق ايران مي نويسد :

« مهاجرت  تاريخي كردها به فرمان شاه عباس صفوي در حدود (1007 هـ .ق) آغاز شد .طي آن 40 هزار خانوار از كردهاي غرب كشور جهت حفاظت و حراست از مرزهاي شمال شرقي كه گاه  و بي گاه توسط اقوام ترك و به ويژه ازبك مورد تهديد قرار مي گرفت به اين منطقه كوچ داده شدند .كردهاي مهاجر در سرحدات شمال شرقي استقرار يافتند تا ديوار انساني و سپر بلايي باشند در مقابل هجوم ازبك ها به قلمرو داخلي و به خصوص مركز ايران عصر صفوي .»

صالح ملا عمر عيسي نيز نوشته است : « شاه عباس اول 000/150 كرد را به خراسان نقل مكان داد تا در مقابل تجاوز بيگانگان از مرزهاي ايران دفاع نمايند و علت آن نيز اين بود كه درجنگيدن با دشمنان متجاوز ، از شجاعت خاصّي برخوردار بودند.»

همچنين مؤلف كتاب  كردها و سرزمين شان  در مورد محل اسكان كردهاي خراسان  مي نويسد :

« درشرق درياي خزر و در 200 مايلي شمال شرق مشهد ، در استان خراسان ، اطراف شهرهاي بجنورد وشيروان آبادي هاي كردنشيني وجود دارند ،كه بيش از هزار مايل با ديگركردها فاصله داشته و جمعيت شان حدود دويست هزار نفر است ».13

علي خراساني در مصاحبه با فصلنامه ي‌ آواشينچاپ انستيتوي كردي سوئد مي نويسد :

«كردهاي خراسان از تركيب كردستان بزرگ … كرد هاي سوريه ، قفقاز ،باكو ،تركيه ،كردهاي جنوب عراق ، ماكو و مهاباد تشكيل شده اند … و كردهاي افغانستان، پاكستان وهندوستان هم از خراسان به آن ولايت رفته اند .»14

علي رغم تحقيقات صورت گرفته در مورد كردهاي خراسان وارائه نظرهاي متفاوت هنوز يك سؤال اساسي بي پاسخ مانده است : آيا كردها پيش از مهاجرت زمان صفويه هم در خراسان مي زيسته اند و يا خير؟

اين ابهام را ، هر چند به استناد برخي نظرها مي توان برطرف كرد ؛ ولي راستي چه پيوندي بين كرد خراسان و تركيه وجود دارد؟

آيا امكان ندارد تعدادي كرد نيز از خاور زمين به غرب رفته باشند و نام خراسان را با خود به استان ارز روم برده باشند كه امروز شهرهاي قوچان ،شيروان وطوايف كيكان ،سيوكان ، اُمَران بنا به نظر انستيتوي كردي سوئد در ايران و تركيه وجود دارند و اين كه بگوييم همه ي ‌كردهاي خراسان يك باره از غرب آمده اند ؛ پس چه كساني در 500 سال قبل اين مناطق و مرزها را در دست داشته اند ؟

مؤلف كتاب جامعه شناسي ومردم شناسي ايلات و عشاير در مورد احتمال از شرق به غرب رفتن برخي قبايل مي نويسد :

« محتمل است ،‌ مهاجرت گروهي قبايل و طوايف ايراني از مشرق ايران به سوي غرب ، تدريجي بوده و اين قبايل بعد ازمدتي جدايي از يكديگر در كوهستان زاگرس و سواحل دجله به هم رسيده اند . و چون همنژاد و همزبان بوده واز حيث دين ،اخلاق ،آداب ورسوم اختلافي بين شان نبوده ، آميزش و اختلاط آنها با هم به سهولت انجام پذيرفته است .»15

مينورسكي محقق كردشناس روس نيز در نظري مشابه در بيستمين كنگره جهاني خاورشناسان گفته است :

«كردان قومي هستند كه از ايران خاوري برخاسته اند»ولي در اين باره بايد تحقيقات بيشتري صورت گيرد و اين يك نظريه بيش نيست .

«حقيقت اين است كه كردها قبل از زمان صفويه نيز در خراسان سكني داشته اند .  كُرد بودن ابومسلم خراساني خاطرات دعبل خزائي در راه عبور ورسيدن به مرو و برخورد او با كُرد هاي علوي ، خاطرات تيمور دركتاب  منم تيمور جهانگشا  ، كه در مسيرقوچان به گروهي برمي خورد ؛‌ كه مي گويند :‌ ما كُرديم و همزمان با دوره ي تيمور ،‌ كلاويخو نيز در سفرنامه ي خود اشاره به وجود كردها در خراسان مي نمايد. همه وهمه دليل بر وجود كردها پيش از زمان صفويه در خراسان است .

كردهاي شمال خراسان شيعه مذهبند وجمعيت شان بيش از يك ميليون نفر است وادبيات شفاهي اين مردم به علت نداشتن رسم الخط كرمانجي خراسان در معرض آسيب جدي است كه اميد مي رود كار به دستان فرهنگي با حمايت از فرهنگ هاي بومي زمينة‌ تقويت فرهنگ ملي را فراهم آورند .

کردها که کلمه ایران را با یای مجهول می خوانند و با رسم الخط کوردی چنین مینوشتن(ئیران)و(ئیر)و(ئار)هرسه به معنای (مقدس)و (اتش)می باشنداز انجا که اتش در روزگار باستان مقدس ترین عناصر شناخته شده و موردنیاز بوده است نامش از (ئیر)گرفته شده و چون سرزمین ایران نیز همچون اتش موردپرستش و تقدس بوده است نام (ئیران)بر آن نهاده اند یعنی سرزمین مقدس و سرزمین وجایگاه دوست داشتنی ومحترم وموردپرستش.وآریا به معنایی (ئاری ها)است.یعنی کسانی که(ئار)=(آر)رامی پرستیدند.یعنی آتش پرست بودند.بنابراین مفهوم آریائی ها یا آری ها کاملا اشکارا میشودکه چرا بر مردمان این سرزمین اطلاق شده است.بعدها بعضی از آری های غیر کورد به هندوستان و برخی به اروپا مهاجرت کردند که امروزه شاخه های هندی اروپای راتشکیل میدهند.اگر امروز واژه های همانند فراوانی درکرمانجی وزبانهای انگلیسی والمانی یا فرانسوی میبینیم معلول همان علت قرابت اولیه است.
بابرسر كار امدن صفوي و براي مقابله با امپراتوري استعمارگر و توسعه طلب عثماني كه خود را وارث بالاستحقاق سزمين هاي اسلامي مي پنداشت مذهب تشيع را در مقابل تسنن در ايران رسميت داد.
تشكيل دولتي شيعه مذهب درايران كه چهار طرف ان را حكومت هاي سني مذهب تشكيل مي داند كاري سهل و اسان نبود بنابراين ايران از هر سو به ويژه از شمال شرقي و غرب كشور مورد تجاوز امپراتوري عثماني وازبكان متحدش قرار گرفته بود.امپراتوري عثماني هر وقت مي خواست از غرب به سرزمين ما حمله كند جبهه اي نيزبه وسيله متحدان سني خود در شرق مي گشودوازبكان را به حمله ي خراسان و قتل و غارت و تخريب واميداشت .
شاه اسماعيل اول كسی بود كه به وسيله كوردها قرامانلوتحت فرماندهي بيرام بيگ قرامانلو جبهه خراسان در مقابل اوزبكها را برقرار ساخت و بدنبال وي فرزندش شاه طهماسب با انتقال كردهاي زنگنه وچگني وزيك و كلهربه تقويت نيروهاي خراسان پرداخت.
در اواخر سلطنت سلطان محمد صفوي و اوائل حكومت شاه عباس اوزبكان بر شدت حملات خويش افزوده خراسان را تبديل به ويرانه اي ساختنند و شاه عباس جرات نكرد از منطقه ري پا فراتر نهد و عازم خراسان گردد. در نتيجه شهر هاي مشهد و اردكان و سبزوار و نيشاپور واسفراين يكي پس از ديگري به وسيله عبدالمومن خان اوزبك غارت و تخريب شدند و اين زمان سال 1000هجري مطابق پنجمين سال سلطنت شاه عباس بود . اسفراين از جمله شهر هائي بود كه همچون مشهد دربرابر هجوم سيل آساي اوزبك بشدت مقاومت نمود. ابو مسلم خان چاولشو حاكم اسرافين با جمعي از غازيان استاد جلوواكراد وغيره كه در ان قلعه جمع امده بودند به حفظ و حراست قلعه و استحكام برج و بارو پرداخت و در لوازم قلعه داري مي كوشيدند و عبدالمومن خان در تسخير حصار اسفراين سعي بسياري نمود توپها نصب كرده و تا چهار ماه مدت محاصره امتداد يافته چند مرتبه يورش عظيم واقع شد ومحصوران قلعه مردانگيها كرده در هر يورش جمع كثيري از بهادران اوزبكيه مقتول گشته و خندق قلعه از اجساد و قتيلان انباشته گرديد چنانچه موازي چهار هزار كس از اوزبكيه تخمينن در جنگ آن قلعه نابود شدند...
مجملا بعد از چهار ماه ابو مسلم خان زد و خورد نموده قلعه را نگا هداشت و كار محصوران تنگ شده...
"اوزبكيه بربرج عروج نموده و بر قلعه مستولي گشتند و دست به قتل و غارت براورده برمتنفسي ابقاء نميكردند. ابو مسلم خان با چند نفر از جوانان دريكي از برج ها خود را حفظ نموده تا سه روز جنگ كردند و تا تير در تركش و گلوله و باروت با خويش داشتند احدي از بهادران اوزبكيه جرات ان نبود كه بر ان برج ظفريابند. بعد از انكه اواز تفنگ انقطاع يافته صفير تير از رفتن بازماند اوزبكيه دانستند كه ديگر حالت محاربه ندارند هجوم نموده برج را گرفتند و ان شير مردان متاع گرانمايه جان را در رسته بازار اخلاص و غيرت و مردانگي به معرض بيع دراورده با خنجربران و تيغ خونفشان با اوزبكيه دست به گريبان شدند و مردانه وار شربت ناگوار هلاك چشيدند كچل قباد كلهر كه از جمله محصوران وگرفتاران ان برج بود ويكي از بهادران اوزبكيه كه اورا ميشناخت به مردانگي او حيف امده اورا حراست نموده و صحيح و سالم شب از اردوي اوزبكيه بيرون كرده به عراق (عراق عجم – قزوين و...)امده بود و حقيقت قضيه ي مذكور را به نوعي كه مرقوم گشت به بنده اسكندربيگ تركمان تقرير نمود...
بله شهرهاي خراسان يكي بعد از ديگري تخريب و نابود ميشد و جوانان و مردان ان در خاك و خون مي غلطيدند و زنان وكودكان به اسيري برده ميشدند كه در بازارهاي خيوه و بخارا به فروش ميرسيدند و شاه عباس به اصطلاح كبير فارغ از هرگونه نگراني در دربار قزوين در عيش ونوش ولهوولعب بود."
درسال1001فرهاد خان قرامانلو سپهسالار شاه عباس .گيلان و مازنداران را بتصرف در اورد وبه مرزهاي خراسان نزديك شد. اردوي شاه عباس نيز تابسطام پيش امد اما چون نامه ي تهديد اميز عبدالمومن خان به او رسيد از بيم جان خود بسوي قزوين بازگشت.
در سال هفتم جلوس شاه عباس فرهاد خان كرد قرامانلو و برادرش ذوالفقارخان به تمام شورش هاي گيلان پايان دادند چون در سال هشتم جلوس خوزستان سر به شورش برداشت فرهاد خان عازم سركوبي شورش آن منطقه شد. در سال بعد كه نهمين سال جلوس شاه ومطابق1004 قمري بود شاه عباس به جمع نيرو پرداخت كه به سوي خراسان حركت كند چون اوضاع خراسان و اثرات سوئي كه بر اثر بي كفايتي شاه عباس در سراسر ايران بخشيده بود شاه را مجبور ميكرد وضع خويش را در قبال بيگانه گان در جبهه ي شرقي روشن كند تا شورش هاي داخلي فروكش نمايد.

 

فلسفه حرکت تاریخی کّرد به خراسان

می دانیم که پس از حمله اعراب به ایران و سقوط سلسله عظیم ساسانیان که نگهبانان سرزمین های وسیع امپراطوری ایران بودند، استقلال ایران به مدت نه قرن پایمال شد و از بین رفت واعراب در قرون اولیه خود را به مرزهای شمالی و شرقی کشور رسانده و با کشورهای باستانی توران، هند و چین هم مرز شدند. در میانه قرن چهارم هجری با فرصتی که برای اقوام ترک پیش آمده بود و �


کرد-در-خراسان کرد-در-خراسان کرد-در-خراسان کرد-در-خراسان کرد-در-خراسان امتیاز : 551 دیدگاه(1)

تاریخ: پنجشنبه 17 اسفند 1391 ساعت: 09:58 بازدید: 475 نویسنده: محمد مهدی صالحی

یا چنان نمای که هستی ؛ یا چنان باش که می نمائی .

هر گز از متکبر بوی معرفت نیاید .

بار خدایا ! جز تو کس ندارم  و چون تو را دارم همه را دارم .

اگر من صد بار بگویم که خداوندم اوست ؛ تا او مرا بنده خود نداند ؛ فایده ای نبود .

سوار دل باش و پیاده تن  .

سی سال بود که میگفتم ؛ خدایا ! چنین کن و چنین ده ؛ چون به قدم اول معرفت رسیدم ؛ گفتم : الهی تو مرا باش و هر چه می خواهی کن .

 

 

 

سلطان العارفین شیخ بایزید بسطامی. (برخی از محققان پدران بایزید از جمله سروشان را پیرو آئین مهر دانسته‌اند.) فصیح احمد خوافی تولد او را در سال ۱۳۱ هجری ثبت کرده و نوشته است که جد او سروشان والی ولایت قومس (کومش) بوده است.

می‌گویند جد این بینشور بزرگ ایرانی، سروشان زرتشتی بوده و سپس بدین اسلام درآمده است. چنین می‌نماید که بایزید در تصوف استاد نداشته و خرقه‌ی ارادت از دست هیچ‌یک از مشایخ تصوف نپوشیده است، گروهی او را امی دانسته و نقل کرده‌اند که بسیاری از حقایق بر او کشف می‌شد و خود نمی‌دانست، گروهی دیگر نقل کرده‌اند که یکصد و سیزده یا سیصد و سه استاد دیده است. قدر مسلم اینکه استاد او در تصوف معلوم نیست که کیست و خود چنین گفته است که مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده‌ای علم گرفتیم که هرگز نمیرد. و باز پرسیدند که پیر تو در تصوف که بود؟ گفت: پیرزنی.

بایزید از خاندان موبدان عالم و زاهد و متقی و حافظان و ناقلان علوم ایرانی مربوط به دوران قبل از اسلام بوده، و از دولت مادرزاد نصیب وافر داشته است. از اقران احمد خضرویه و ابوحفص و یحیی معاذ است و حقیق بلخی را نیز دیده و با او صحبت داشته است. اینکه برای وی استادی کرد تصور کرده‌اند شاید نتیجه‌ی این منقول ابوموسی خادم است که سفارش کرده قبر او را پایین‌تر از قبر استاد نهند. به هر جهت زندگانی این عارف بزرگ ایرانی مبهم است و خلط و مزاج فراوان در آن راه یافته و اطلاع ما در این باره بسیار محدود و ناقص است، ولی با این همه آنچه از تعلیم و عرفان او باقی مانده است به هیچ وجه ناقص و مبهم نیست و به روشنی معلوم می‌شود که وی مردی بزرگ بوده و شطح و ماثورات صوفیه را که نتیجه‌ی شدت وجد و تجربت اتحاد و حالت سکر و ندای درونی و بیان آن در حالت عدم شعور ظاهری باشد به وضوح و صراحت و تفصیل برای نخستین بار آورده است. و همین گفتار و روش او در تصوف که شباهت تام و تمام به روش ملامتیه دارد موجب شده است که مردم بسطام با وی مخالف باشند.

به نقل آورده‌اند در(چون کار او بلند شد سخن او در حوصله‌ی اهل ظاهر نمی‌گنجید، حاصل هفت بارش از بسطام بیرون کردند. وقتی که وی را از شهر بیرون می‌کردند پرسید جرم من چیست؟ پاسخ دادند: تو کافری. گفت: خوشا به حال مردم شهری که کافرش من باشم.)

 

 

نقل است که شیخ در پس امام جماعتی ؛ نماز خواند ؛ پس از نماز ؛ امام جماعت پرسید : یاشیخ !! تو کسبی نمی کنی و چیزی از کسی نمی خواهی ؛ از کجا می خوری ؟

 

بایزید گفت : صبر کن تا این نما را دوباره به قضا بخوانم .

 

گفت : چرا ؟

 

گفت : نماز از پس کسی که روزی دهنده را نداند ؛ روا نبود

 

 

 

 

 

 

بایزید بسطامی ابویزید طیفور پسر عیسی پسر سروشان بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین به ظاهر در نیمه اول قرن دوم هجری یعنی در سال آخر دوره‌ی حکومت امویان در شهر بسطام از ایالت کومش(قومس) در محله موبدان(زرتشتیان) در خاندانی زاهد و متقی و مسلمان چشم به

 

چو ملام خوانند و صدر کبیر نمایند مردم به چشمم حقیر

 

در میان عارفان ایرانی بایزید از نخستین کسانی است که به نویسندگی و به قولی به شاعری پرداخت. امام محمد غزالی در قرن پنجم هجری از آثار او استفاده کرده است ولی در حال حاضر چیزی از آثار قلمی وی در دست نیست. بدیهی است شهرت در امی بودن بایزید نیز به علت عدم اظهار خود او و بی‌زاری از تظاهر به آگاهی از علوم فخرآمیز ظاهری بوده است.

ماخذ عمده‌ی احوال بایزید بسطامی کتاب‌النور من کلمات ابی‌الطیفور تالیف ابوالفضل محمد پسر علی سهلکی صوفی است که از خلفاء بایزید بوده و بیشتر روایتها را به چند واسطه از خویشان و نزدیکان بایزید نقل می‌کند. شطحیات بایزید بسطامی که به پیر بسطام شهرت دارد در این کتاب جمع آمده است، بعلاوه پاره‌یی از این شطحیات را نیز جنید شرح کرده است که در کتاب‌اللمع سراج نقل شده است و ماخذ عمده‌ی اقوال و تعالیم بایزید همین‌هاست. از نورالعلوم هم که در شرح مقامات ابوالحسن خرقانی است اطلاعات مفید در باب بایزید بسطامی بدست می‌آید و در ظاهر آنچه در طبقات سلمی، انصاری، کشف‌المحجوب هجویری. تذکره‌الاولیاء عطار، نفحات‌الانس جامی و سایر مآخذ درباره بایزید آمده است غالبا از همین منابع اخذ شده است بایزید در اوایل خود به اقصی نقاط ایران، عراق، عربستان و شام سفر کرد و در هر جائی با دیده تیزبین خود چیزی آموخت..

 

 

برخی نوشته‌اند که وی شاگرد امام‌جعفرصادق(ع) امام ششم شیعیان بوده است به روایت سهلکی دو سال برای امام سقایی کرد و در دستگاه امام او را طیفورالسقاء می‌خواندند. تا آنکه امام جعفر صادق وی را رخصت داد که به خانه‌ی خویش بازگردد و خلق را به خدای دعوت کند. این روایت را غالب مآخذ صوفیه ذکر کرده‌اند از جمله اینکه: (وی مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق کسب دانش نموده است. گویند بعد از هفت سال روزی حضرت به بایزید فرمودند کتابی را از طاقچه‌ی اطاق بیاور. بایزید گفت طاقچه در کجاست؟ حضرت فرمود در این مدت شما در این خانه طاقچه‌ای ندیده‌ای؟ جواب داد من برای دیدن خانه و طاقچه نیامده‌ام، بلکه جهت دیدن طاق ابروی آن قبله‌ی اولیاء آمده‌ام (یعنی برای کسب فیض و درک معانی والای انسانیت آمده‌ام) حضرت فرمود: بایزید کار تحصیل تو تمام است باید به ولایت خود رفته و خلق را راهنمائی نموده و آنان را براه حق دعوت نمائی) هنگام بازگشت بایزید از نزد امام جعفر صادق هنوز مادرش که پیرزنی پارسا و پرهیزگار بود زنده بود.

مطلبی که در اینجا قابل توجه و تذکر می‌باشد اینست که چنانکه تولد بایزید را مطابق نظر برخی از نویسندگان در سال ۱۸۸ هجری قمری بدانیم واقعه‌ی ملاقات او با امام جعفر صادق(ع) که در سال ۱۴۸ هجری که وفات یافته ممکن نیست، ولی اگر قول صاحب مجمل فصیحی را ماخذ قرار داده و قبول کنیم که در سال ۱۳۱هجری متولد شده است امکان درک محضر فیض‌بخش حضرت‌ امام جعفر صادق(ع) برای بایزید در عنوان جوانی یعنی در شانزده و هفده‌سالگی بعید بنظر نمی‌رسد. سهلکی وفات وی را در سال ۲۳۴ هجری به سن هفتاد و سه ثبت کرده، سلمی و قشیری و خواند میر نیز سال۲۳۴ و سال ۲۶۱ ذکر کرده‌اند خواجه‌ عبدالله انصاری یا کاتبان بعضی نسخه‌های طبقات سال ۲۶۱ هجری را درست‌تر پنداشته‌اند. مرحوم میرزا محمدتقی ملقب به مظفرعلیشاه کرمانی درباره سلسله‌های تصوف سروده است:

 

هم‌چنین آن جعفرصادق لقب آن امام پاک پاکیزه نسب

چشم و دل بگشود چو طیفور را بایزید آن پای تا سر نور را

پیر بسطام از دمش شد زنده‌دل صاحب دل آمد و فرخنده دل

گشته ماذون اجازت زان جناب سلسله جاری شده زان مستطاب

جـمله درویشان شطـاری لقب خرقه بگـرفته از آن کامل ادب

 

ولی به نظر نگارنده(رفیع) با درنظر گرفتن تطابیق تاریخی وقایع و تلفیق مورخان و نویسندگان صوفیه، به طور نزدیک به یقین تولد بایزید بسطامی در سال ۱۳۱ هجری و وفاتش در سال ۲۳۴هجری در ۱۰۳ سالگی در بسطام اتفاق افتاده است. به روایت سهلکی کسانی که بایزید نام داشته‌اند در بسطام بسیار بوده‌اند، چنانکه نام طیور هم که گویند بایزید به این نام خوانده می‌شد حتی در بین قوم و قبیله وی بسیار بود. به موجب روایت سهلکی بایزید دو برادر و دو خواهر نیز داشت که از آن جمله وی برادر میانه بود، برادر بزرگترش آدم نام داشت و آنکه از بایزید کوچکتر بود علی نامیده می‌شد. بعدها برادرزاده‌اش ابوموسی که پسر آدم بود به خدمت بایزید درآمد و شاگرد و خادم او شد. بایزید نسبت به ابوموسی که پسر آدم بود به خدمت بایزید درآمد و شاگرد و خادم او شد. بایزید نسبت به ابوموسی علاقه و محبتی پدرانه داشت و ابوموسی نیز در مواظبت احوال بایزید دقت تمام به کار می‌بست و در تکریم بایزید بسیار می‌کوشید در بسطام بایزید خانقاه و مسجد داشت و مریدان از اطراف به دیدنش می‌آمدند. اما بایزید در بین مریدان خویش به این ابوموسی علاقه‌ی دیگر داشت. درباره‌ی او بود که بایزید گفت: «آن دل دلین به، نه دل گلین» یعنی که قلب باید مثل قلب ابوموسی باشد.

به روایت سهلکی بایزید از احوال و اسرار خود آنچه را از دیگران پنهان می‌داشت پیش این برادرزاده خویش آشکار می‌کرد و می‌گویند ابوموسی در وقت مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بایزید به گور می‌برم که هیچکس را اهل آن ندیدم که با وی گویم (راستی هیچ فکر کرده‌اید که سخنان مورد بحث چه بوده و درجه‌ی اهمیت آن تا چه حد بوده است که برادرزاده‌ی بایزید در تمام مدت عمر خود هیچکس را نیافته که آنها را با او درمیان بگذارد و ناگزیر آنها را با خود به گور برده است.) هنگام وفات بایزید ابوموسی بیست و دو سال داشت و سالها بعد از بایزید نیز زیست. در بین فرزندان او یک بایزید هم بود که او را بایزید ثانی، بایزید قاضی و بایزید اصغر نامیده‌اند و از وی نیز بعضی سخنان در معرفت نقل شده است. ابوموسی نسبت به عموی خویش حرمت و تکریم بسیار به‌جای آورد چنانکه هنگام وفات خویش وصیت کرد او را نزدیک بایزید دفن کنند اما قبر او را از قبر بایزید گودتر کنند تا گور او با گور بایزید برابر نباشد. آنچه وی از اقوال و احوال بایزید نقل می‌کند نیز این حال اعتقاد، فروتنی و بزرگداشت او را در باب بایزید نشان می‌دهد. در واقع قسمت عمده‌ای از سخنان منسوب به بایزید از طریق وی نقل شده است.

در لغت‌نامه دهخدا آمده است که طیفور‌بن عیسی بن آدم بن عیسی بن سروشان بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین به دست امام علی بن موسی‌الرضا(ع) امام هشتم شیعیان مسلمانی گزیده و او را بایزید اکبر گویند. به طوری که نوشته‌اند بایزید چندین بار به سفر حج رفته و به‌طوری که مشروح آن در ورقهای پیش این تالیف آمده است، این سفرها که همراه با ریاضت نفس و تهذیب فکر بوده به منظور واقف کردن مردم به مقام والای انسانی و راهنمائی و ارشاد خلق به مردم‌گرایی انجام گرفته است.

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در تذکره‌الاولیاء می‌نویسد «نقل است که یک بار قصد سفر حجاز کرد چون بیرون شدی بازگشت. گفتند: هرگز هیچ عزم، نقص نکرده‌ای، این چرا بود؟ گفت: روی به راه نهادم زنگی دیدم تیغی کشیده که اگر بازگشتی نیکو، و الا سرت از تن جدا کنم، پس مرا گفت: «ترکت ‌الله ببسطام و قصدالبیت الحرام» خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی . . . » و یا اینکه: «نقل است که گفت مردی در راه حج پیشم آمد، گفت، کجا می‌روی، گفتم به حج، گفت: چه داری گفتم دویست درم، گفت: بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من درگرد که حج تو اینست، گفت: چنان کردم و بازگشتم. و گفت از نماز جز ایستادگی تن ندیدم و از روزه جز گرسنگی ندیدم، آنچه مراست از فضل اوست نه از فعل من، و گفت: کمال درجه‌ی عارف سوزش او بود در محبت. »

 

 

این رمز و راز والای انسانی را جلال‌الدین محمد بلخی(مولوی) آزاداندیش بزرگ ایرانی زیسته در قرن هفتم هجری چنین به نظم آورده است:

 

بایزید اندر سفر جستی بسی تا بیابد خضر وقت خود کسی

دید پیری با قدی همچون هلال بود در وی فر و گفتار رجال

بایزید او را چو از اقطاب یافت مسکنت بنمود و در خدمت شتافت

پیش او بنشست می‌پرسید حال یافتش درویش و هم صاحب عیال

گفت: عزم تو کجا؟ ای بایزید ! رخت غربت را کجا خواهی کشید

گفت: قصد کعبه دارم از پگه گفت: هین با خود چه داری زادره

گفت: دارم از درم نقره دویست نک ببسته سست برگوشه‌ردی است

گفت: طوفی کن بگـردم هفت بار وین نکوتر از طواف حج شمار

و آن درمها پیش من نه ای جواد دان که حج کردی و شد حاصل مراد

عمره کردی، عمر باقی یافتی صاف گشتی بر صفا بشتافتی

حق آن حقی که جانت دیده است که مرا بر بیت خود بگزیده است

کعبه هر چندی که خانه بر اوست خلقت من نیز خانه سر اوست

تا بکرد آن خانه را در وی نرفت وندرین خانه بجز آن حی نرفت

چون مرا دیدی خدا را دیده‌ای گرد کعبه صدق برگردیده‌ای

خدمت من طاعت و حمد خداست تا نپنداری که حق از من جداست

چشم نیکو باز کن در من نگر تا ببینی نور حق اندر بشر

کعبه را یکبار «ببتی» گفت یار گفت:(یا عبدی) مرا هفتاد بار

بایزیدا کعبه را دریافتی صد بها و عز و صد فر یافتی

بایزید آن نکته‌ها را گوش داشت همچو زرین حقه‌ای در گوش داشت

 

و یا اینکه: یکی از مریدان در راه مکه نزد او می‌رود. هنگام بازگشت دوباره پیش وی درمی‌آید و می‌گوید که خانه‌‌ی کعبه را دیده اما خداوند در آن نبوده است. بایزید او را می‌گوید: «خداوند خانه همواره در راه با تو بوده است.»

عین‌القضات شهید همدانی آزاداندیش معروف ایرانی زیسته در نیمه اول قرن ششم هجری درباره رمز و راز حج گزاردن بایزید بسطامی چنین نوشته است: (ای عزیز هرگز در عمر خود یک بار حج روخ بزرگ‌بزرگ کرده‌ای که«الجمعه حج‌ المساکین» مگر که این نشنیده‌ای که بایزید بسطامی می‌آمد و شخصی را دید گفت: کجا می‌روی؟ گفت:«الی بیت الله تعالی» بایزید گفت: چند درم داری؟ گفت: هفت درم دارم گفت: به من ده و هفت بار گرد من بگرد، و زیارت کعبه کردی. چه می‌شنوی ! ! کعبه‌ی نور«اول ما خلق الله تعالی نوری» در قالب بایزید بود، زیارت کعبه حاصل آمد:

 

محراب جهان جمال رخساره‌ی ماست سلطان جهان در دل بیچاره‌ی ماست

شیخ-بایزید-بسطامی شیخ-بایزید-بسطامی شیخ-بایزید-بسطامی شیخ-بایزید-بسطامی شیخ-بایزید-بسطامی امتیاز : 523

دیدگاه(0)

تاریخ: پنجشنبه 10 اسفند 1391 ساعت: 21:10 بازدید: 385 نویسنده: محمد مهدی صالحی

 

الملک الناصر صلاح‌الدین یوسف بن أیوب بن شادی بن مروان (به کردی: سه‌لاحه‌دین ئه‌یوبی، Selah'edînê Eyubî) فرمانروای ایوبی و فرمانده مسلمان در جنگ‌های صلیبی بود. ایوبیان دودمانی کردتبار بودند که از ۱۱۷۱ تا ۱۲۶۰/۱۲۵۰م در مصر و سوریه و عراق فرمانروایی کردند. پایتخت‌های ایشان دمشق و قاهره بود.

او در دوران حکومتش سه هدف عمده را دنبال می‌کرد: استوار ساختن قدرت حکومت برای خود و خاندان ایوبی، سرکوب شیعیان و جنگ با صلیبیون؛ که به هر سه، تا حدود زیادی دست یافت.


صلاح‌الدین در سال ۱۱۳۶ میلادی در تکریت عراق از پدر و مادری کرد به دنیا آمد. خانواده او از پیشینه و تبار کردی و اجدادش از شهر دوین بودند، که در ارمنستان قرون وسطی قرار داشت. پدرش، نجم‌الدین ایوب، در سال ۱۱۳۹ میلادی از تکریت تبعید شد و به این خاطر او و برادرش اسدالدین شیرکوه، به موصل نقل مکان کردند. نجم‌الدین بعدها به اردوی عمادالدین زنگی پیوست که او را فرمانده قلعه خود در بعلبک نمود. پس از مرگ زنگی در ۱۱۴۶ میلادی، پسر او، نورالدین، نایب‌السلطنه شهر حلب و رهبر زنگی‌ها شد. برخی تاریخ‌نگاران نقل می‌کنند صلاح‌الدین، که در آن زمان کودک بود و در دمشق زندگی می‌کرد، علاقه خاصی به این شهر داشت. اما اطلاعات دقیقی از کودکیش در دسترس نیست. صلاح‌الدین خود نوشته ‌است: «بچه‌ها آنطور تربیت می‌شوند که پدرانشان شدند». به گفته یکی از زندگینامه‌نویسانش، الورهانی، او قادر به پاسخگویی به پرسش‌های علمی در خصوص اقلیدس، الکتاب المجسطی، حساب، و قانون بود. صلاح‌الدین همچنین در قرآن و علوم دینی نیز سررشته داشت تا حدی که منابع متعددی ادعا می‌کنند او بیشتر علاقه‌مند به مطالعه درباره دین بود تا پیوستن به ارتش. شاید پیوستن او به ارتش به این دلیل بود که در زمان جنگهای صلیبی مسیحیان در حمله‌ایی غافلگیرانه اورشلیم را از دست مسلمانان بیرون آوردند. صلاح‌الدین کار خود را در دربار اتابک زنگی از دست نشاندگان سلجوقیان در شامات شروع کرد و بعدها در مصر جانشین وی گردید. فرزند اتابک زنگی یعنی نورالدین پس از مدتی صلاح‌الدین را به همراهی عمویش شیرکوه عازم مصر کرد تا متحدش شاهوار فرمانروای مصر را، که به وسیله یکی از رقبای خویش در مصر طرد شده بود، در مقام خود حفاظت نماید.

مصر در این زمان تحت فرمانروایی یکی از خلفای فاطمی به نام ابو محمود عبدالله بود. شیرکوه و صلاح‌الدین مجبور بودند که با او حسن سلوک داشته باشند. از طرفی صلیبیون فهمیده بودند که اتحاد مصر و شامات برای آنها خطرناک خواهد بود به همین خاطر به شام حمله بردند ولی صلاح‌الدین انها را سخت شکست داد و به عقب راند.

بعد از مرگ نورالدین زنگی، صلاح‌الدین حاکم آنجا شد و آغاز به بسط قدرت خود نمود. او حکومت خود را تا ایران گسترش داد و حجاز و یمن و نوبه و الجزیره را نیز به تصرف درآورد و در حرکت بعدی اورشلیم را از دست قوای صلیبی بیرون آورد. صلاح‌الدین شجاعانه در نبردی با ریچارد شیردل و صلیبیون آنها را مجبور به ترک قسمت‌های زیادی از خاک فلسطین نمود.

صلاح‌الدین بعد از سال‌ها مبارزه و مقاوت در برابر تمامی دشمنان در سال ۱۱۹۳ در دمشق درگذشت. بعد از مرگ او امپراتوری‌اش میان فرزندانش تقسیم گردید.

افضل به حکومت دمشق رسید. عزیز در قاهره و ظهیر در حلب حکومت کردند بعدها حکومت آنها به روسای محلی منتقل شد. تنها حلب تا سال ۱۳۹۰ در اختیار خاندان ایوبی قرار داشت.

صلاح‌الدین ایوبی در جنگ با صلیبیان آنان را شکست داد و از بیت‌المقدس بیرون راند.





صلاح-الدین-ایوبی-بزرگ-مرد-کرد-تاریخ صلاح-الدین-ایوبی-بزرگ-مرد-کرد-تاریخ صلاح-الدین-ایوبی-بزرگ-مرد-کرد-تاریخ صلاح-الدین-ایوبی-بزرگ-مرد-کرد-تاریخ صلاح-الدین-ایوبی-بزرگ-مرد-کرد-تاریخ امتیاز : 529 دیدگاه(0)

تاریخ: یکشنبه 06 اسفند 1391 ساعت: 16:16 بازدید: 288 نویسنده: محمد مهدی صالحی

عرفان اعتقاد به عشق مطلق است. این اعتقاد خود را مقید به باور مشخصی از ادیان نمی نماید در عین حال بخاطر بهره مندی از روح لطیف عشق همواره جایگاه ارزنده ای در تمام ادیان و مذاهب داشته و به نوعی با آنها سازگار شده بی آنکه از اصل خود عدول کرده باشد و رمز ماندگاری عرفان نیز همین است.

لفظ عرفان از میستیک یا گنوسیسم به معنای مرموز و پنهانی به فارسی ترجمه شده است.در بین محققین عرفان این اتفاق نظر وجود دارد اساس عرفان تلفیق دو تفکر اصالت ماده و اصالت معنویت است.

معتقدین به اصالت ماده میگویند آنچه بوسیله حواس ما درک میشوند ،واقعیتی هستندکه با مرگ ما پایان نمی پذیرند.

معتقدین به اصالت معنویت در رد این باور میگویند جهان قابل دریافت با حواس ما حاصل تصورات ما یعنی برداشتی از معانی ذهنی هستند. پس آنچه که ما حس میکنیم موجود هست در واقع حقیقت ندارد.

عرفان با پیش روی نهادن این روش که جهان مادی برای درک و معرفت انسان از حقیقت هستی و درک نهایی از صاحب حقیقت از ضروریات است اما پایبندی مطلق به آن را رد میکنند و بعنوان یک ابزار اولیه و ابتدایی در طریق تعالی انسان ذکر میکنند که رسیدن به مرحله فرا مادی یا معنویت مطلق است اما نه آن چیزی که در ادیان الهی به آن پرداخته شده که شناخت خداست( بعنوان اصل حقیقت) بلکه شهود آن است که حاکی از یک ارتباط مستقیم و قابل مشاهده با بصیرت معنوی است در این مقاله معنا و مفهوم عرفان از دیدگاههای مختلف بررسی گردید،امید است با دقت نظر خود ایرادات واشکالات این متن را با ما در میان بگذارید و با ارسال نظرات و مطالب خود در جهت بهبود و گسترش ان به ما کمک فرمایید.



معنای واژه و اصطلاح عرفان   

شناختن و معرفت حق تعالی.

(غیاث اللغات) (آنندراج).


معرفت حق تعالی.

 (ناظم الاطباء).


نام علمی است از علوم الهی که موضوع آن شناخت حق و اسماء از علوم الهی که موضوع آن شناخت حق و اسماء و صفات اوست. و بالجمله راه و روشنی که اهل الله برای شناسائی حق انتخاب کرده اند عرفان می نامند.

عرفان و شناسائی حق به دو طریق میسر است یکی به طریق استدلالی از اثر به موثر و از فعل به صفت و ازصفات به ذات‚ و این مخصوص علماء است. دوم طریق تصفیه باطن وتخلیه سر از غیر و تخلیه روح‚ و آن طریق معرفت خاصه انبیاء و اولیا و عرفا است. و این معرفت کشفی و شهودی را غیر از مجذوب مطلق هیچ کس را میسر نیست مگر به سبب طاعت و عبادت قالبی و نفسی وقلبی و روحی و سری و خفی‚ و غرض از ایجاد عالم معرفت شهودی است. عرفا عقیده دارند برای رسیدن به حق و حقیقت بایستی مراحلی را طی کرد تا نفس بتواند از حق و حقیقت بر طبق استعداد خود آگاهی حاصل کند. و تفاوت آنها با حکما این است که تنها گرد استدلال عقلی نمی گردند بلکه مبنای کار آنها بر شهود و کشف است.

(از فرهنگ مصطلحات عرفاء از شرح گلشن راز)


اگر بشناختی خود را به تحقیق

هم از عرفان حق یابی تو توفیق.

ناصرخسرو.


شفای درد دلها گشت عرفان

ز عرفان روشن آمد جاودان جان.

ناصرخسرو.


مفصل صورت جسم است و مجمل صورت ذاتت

بهم این هر دو نفس آمد سزای حکمت و عرفان.

ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص 853).


به مفهوم عام‚ وقوف به دقایق و رموز چیزی است. مقابل علم سطحی و قشری. مثلا گویند فلان طبیب عارفی است‚ یعنی غور رس و موی شکاف است و بظواهر نپرداخته است یا فلان عارف سخن و سخن دان عارفی است یعنی فقط به تقلید سطحی قانع نشده و دقایق سخن وسخن دانی را فرا گرفته است.

 (از فرهنگ فارسی معین) و رجوع به جلوههای عرفان ایران از آقای همائی‚ مجله رادیو شماره44-61-71 شود.


به مفهوم خاص‚ یافتن حقایق اشیاء به طریق کشف و شهود. و به این جهت تصوف یکی از جلوههای عرفان است.توضیح اینکه در اصل تصوف یکی از شعب و جلوههای عرفان است.تصوف یک نحله و طریقه سیر و سلوک عملی است که از منبع عرفان سرچشمه گرفته است. اما عرفان یک مفهوم عام کلی تری است که شامل تصوف و سایر نحله ها نیز می شود. به عبارت دیگر نسبت مابین تصوف وعرفان به قول منطقیان‚ عموم و خصوص من وجه است. به این معنی که ممکن است شخص عارف باشد اما صوفی نباشد‚ چنانکه ممکن است به ظاهر داخل طریقه تصوف باشد‚ اما از عرفان بهری نبرده باشد. وگاهی دیده ایم کلمه عارف را در معنی فاضلتر و عالیتر از لفظ درویش و صوفی استعمال کرده اند. در کتاب اسرارالتوحید آمده »خواجه امام مظفر فوقانی به شیخ ابوسعید گفت: آن بود که او گوید.« بعضی عرفان را جنبه علمی و ذهنی تصوف دانند و تصوف را جنبه عملی عرفان.

(فرهنگ فارسی معین) و رجوع به جلوههای عرفان ایران‚ همایی‚مجله رادیو شماره 44 - 71 - 61 شود.


به مفهوم اخص‚ تصوف.

(فرهنگ فارسی معین).


درک کردن به یکی از حواس.

 (از ناظماالاطباء).


دانستن چیزی را به وسیله حسی از حواس خمسه‚ و چنین شخصی را عارف و عریف و عروفه گویند.

 (از اقرب الموارد).


اقرار به گناه کردن. و از آن جمله است که گویند »ما اعرف لاحد یصرعنی«; یعنی اقرار نمی کنم بر کسی که مرا بزمین زند.

 (از اقرب الموارد) (از ناظماالاطباء). عرف. و رجوع به عرف شود.


پاداش دادن. و از آن جملهاست که گویند »انا اعرف للمحسن والمسی«.

(از اقرب الموارد) (ناظماالاطباء). عرف. و رجوع به عرف شود.


صبر و شکیبائی کردن بر کاری.

(از اقربالموارد) (از ناظم االاطباء).


عرف. عرفه. معرفه. عرفان. رجوع بهعرف و عرفان و عرفه و معرفه شود.


(امص) شرم و حیا.

(غیاث اللغات) (آنندراج).


بی حجابی.

(آنندراج)


کی گمان می برد دل کان شمع فانوس حجاب چون ز عرفان دم زند صد دودمان برهم خورد.

محتشم کاشی (از آنندراج).



 عرفان معجونی شگفت‌انگیز از مکتب‌های مختلف فلسفی جهان است. در عرفان عقاید برهمن‌ها، بودائی‌ها، رواقیان، نسطوریان، مهریان، عقاید مسلمانان زاهد، عقاید افلاطونیان جدید و حتی نکاتی از آئین زرتشت می‌توان یافت. از کلمه‌ی عرفان « میستیک » یا « میستیسیزم» یا « گنوسیسم» که به معنی «مرموز، پنهانی، مخفی» است و به فارسی «عرفان» ترجمه شده، به‌طور متداول و معمول جهان‌بینی دینی خاصی مفهوم می‌گردد، که امکان ارتباط مستقیم و شخصی و نزدیک (و حتی پیوستن) و وصل آدمی را با خداوند، از طریق آنچه به اصطلاح: «شهود» و «تجربه‌ی باطن» و «حال» نامیده می‌شود جایز و ممکن‌الحصول می‌شمارد.

اندیشه‌مندان نوع انسان به دو دسته منقسم می‌شوند. دسته‌ای معتقد به حقیقت این عالمند و می‌گویند آنچه به وسیله‌ی حواس ما درک می‌شود به ذات خود قائم است، و با زوال ما زوال نمی‌پذیرد. گروهی دیگر به حقیقت این عالم معتقد نیستند و می‌گویند: جهان خارج، مجموعه‌ایست از تصورات ما به عبارت دیگر: مجموعه‌ای از معانی ذهنی است که به ذات خود حقیقت ندارد و اگر وجودی دارد در ذهن است. مناقشه‌ی طرفداران این دو نظریه‌ که یکی را پیروان مکتب اصالت ماده و دیگری را پیروان مکتب اصالت تصور نامیده‌اند، سرتاسر تاریخ فکر بشری را اشغال کرده است. برای تلفیق و جمع میان این دو نظریه، کوشش‌های فراوانی صورت گرفته است عارفان از بین دو نظریه بالا راه میانین را گزیده‌اند. بدین معنی که به ادراکات حواس که جهان آگاهی عملی از آن تکوین می‌یابد اقرار می‌کنند، و آن را قوه‌ تصویرگر فکر می‌دانند، ولی به وجود جهانی از علل که در ماوراء مدرکات حواس قرار دارد نیز قائلند، و می‌گویند آن را حقیقتی است برتر از حقیقت عالم حسی. بنابراین عارفان بدین طریق راه‌حل میانه‌ای را پیش می‌نهند که بیشتر مورد توجه دیندارانی است که می‌خواهند میان دین و لوازم اخلاقی آن از یک سو، و موهبت‌های علم که از تجربه‌ی حسی حاصل شده است از دیگر سو، تلفیق کنند. البته این بدان معنی نیست که صوفیه پیرو مکتب اصالت ماده‌ی ساده‌ای هستند و به عالم حس، وجودی مطلق ارزانی می‌دارند. بلکه اذعان دارند که اقرار به وجود عالم حس از جهت سلوک آدمی ضروری است، زیرا آدمی تا در قید حیات است در این جهان محسوس زندگی می‌کند و سلوک خود را نسبت به آن بنا می‌نهد. از سوی دیگر صوفیه پیروان خود را از اقامه‌ی برهان عقلی بر وجود خدای تعالی برحذر می‌دارند و به‌طوری کانت در «متناقضات» خود می‌گوید این کوششی است بی‌نتیجه. با این وضع آنها می‌خواهند پیروانشان از راه مشاهده‌ی باطن، به‌ وجود آگاه شوند و با حقیقت ازلی روبرو گردند. وقتی صوفی در این راه قدم نهد می‌تواند تجربه‌ای مافوق این تجربه‌های معمولی حاصل کند، و به درک‌ آن حقایق متعالی نایل آید. به هر صورت عرفان دین نیست و اگر غایت دین، مسیر ساختن رویت خداست در آخرت، عارف برای حصول این رویت منتظر نمی‌ماند بلکه به اعمالی متوسل‌ می‌شود که آنها را فوق فرایض دینی می‌شمارد. او به سعادت این جهانی رغبتی ندارد بلکه می‌کوشد تا به سعادتی متعالی‌تر از آن دست یابد. همه‌ی توجه‌ی او به حقایق و ارزشهای روحی است و هرچه را جز آن باشد بی‌ارج می‌شمارد، و به لذتی دل بسته است که از هر لذت دیگر فراتر است. این نکته نیز قابل اشاره است که این لذت نتیجه‌ایست که عارف بدون‌ آنکه برای نیل به‌ آن سعی کرده باشد فراچنگ می‌آورد، و او هرگز این لذت را مقصود غایی خود قرار نداده است، زیرا هدف غایی عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادی که همه‌ی هدفها و غایات محدود و شخصی در آن معدوم گردیده است. بدیهی است این اتحاد، در عرفان اقوام مختلف جهان به‌صورتهای متفاوت بیان شده است که مستلزم بحث جداگانه‌ای می‌باشد.ماخذ: تاریخ عرفان

 

 


یکی از علومی که در دامن فرهنگ اسلامی زاده شد و رشد یافت و تکامل پیدا کرد علم عرفان است. که به عنوان یک دستگاه علمی و فرهنگی دارای دو بخش است: بخش عملی و بخش نظری.

بخش عملی عبارت است از آن قسمت که روابط و وظایف انسان با خودش و با جهان و با خدا بیان می‏کند و توضیح می‏دهد. عرفان در این بخش مانند اخلاق یک «علم‏» عملی است که علم «سیر و سلوک‏» نامیده می‏شود. در این بخش از عرفان توضیح داده می‏شود که «سالک‏» برای اینکه به قله منیع انسانیت، یعنی «توحید» برسد از کجا باید آغاز کند و چه منازل و مراحلی را باید به ترتیب طی کند و در منازل بین راه چه احوالی برای او رخ می‏دهد و چه وارداتی بر او وارد می‏شود. عرفا از انسان کاملی که ضرورتا ب

عرفان-چیست؟-عارف-کیست؟ عرفان-چیست؟-عارف-کیست؟ عرفان-چیست؟-عارف-کیست؟ عرفان-چیست؟-عارف-کیست؟ عرفان-چیست؟-عارف-کیست؟ امتیاز : 595 دیدگاه(0)

تاریخ: شنبه 05 اسفند 1391 ساعت: 13:54 بازدید: 325 نویسنده: محمد مهدی صالحی

پیشینه تاریخی اورامانات  

واژه اورامان یا هورامان از دو بخش «اهورا» و «مان» به معنى خانه، جایگاه و سرزمین تشكیل شده است. پس اورامان یعنى سرزمین اهورایى و جایگاه اهورا مزدا. «هور» معنى دیگرى هم دارد.
هور در اوستا به معنى خورشید است. هورامان را مى‌توان جایگاه خورشید هم معنى كرد. جنوب شرقى شهر مریوان روستایى به نام «اورامانات تخت» قرار دارد كه جاده‌اى به طول هفتاد و پنج كیلومتر آن را به شهر مریوان متصل مى‌كند. اگر با یك حساب سرانگشتى حفظ اصالت و فرهنگ ابیانه‌اى‌ها و معمارى ماسوله را كنار هم قرار و گسترش دهیم جواب صورت مسئله ما روستاى اورامانات تخت خواهد بود. این روستا را هزار ماسوله مى‌نامند. زیرا معمارى آن همانند ماسوله است. حیاط هر خانه بام خانه‌اى دیگر است، اما با وسعتى بیشتر.

معمارى اورامانات و سرسبزى این منطقه كوهستانى رویاى پله‌هایى به سمت بهشت را متصور مى‌كند. خانه‌هاى این روستا با سنگ و اغلب به صورت خشكه و به صورت پلكانى ساخته شده است. مردم منطقه معتقدند اورامانات تخت زمانى شهرى بزرگ بوده و مركزیتى خاص داشته به همین دلیل از آن به عنوان تخت یا مركز (حكومت) ناحیه‌اى اورامان یاد مى‌كرده‌اند. به غیر از وضعیت خاص روستا از نظر معمارى، موقعیت چشمه‌هاى پرآب، مراسم خاص و آداب و رسوم و وجود مقبره و مسجد پیر شالیار و به ویژه جمعیت و تعداد سكنه قابل توجه آن نشانگر اهمیت منطقه از زمان ساسانى است. پوشاك كردى آمیزه‌اى از رنگ و نقش است. در كجا و چگونه مى‌توان زیباترین رنگ‌هاى دنیا را در كنار هم دید. لباس مردم اورامانات كردى است. پیش از ورود پارچه و كفش‌هاى خارجى و سایر منسوجات داخلى به استان كردستان، بیشتر پارچه‌ها و پاى افزار مورد نیاز آنها توسط بافندگان و دوزندگان محلى بافته و ساخته مى‌شده است.

ساخت پاى افزار «گیوه» یا «گلاش» یا «كالى» بر عهده اوراماناتى‌ها و مردم و آبادى‌هاى هجیع، نودشه، بوده و بافت را مردم آبادى‌هاى نوسود شهرستان پاوه بر عهده داشته‌اند. جولایى، بافت، پارچه و انواع منسوجات مانند بوزو، ربال، جاجیم، بره بوشمین، موج، جوراب، دستكش، زنگال و كلاء انواع دستبافت‌هاى این منطقه هستند. مردان كرد اورامانى چوخه، پانتول، ملكى شال، دستار، فرنجى و كله بال و زنان آن جانى، كلنجه، شال، كلاه و كلله مى‌پوشند. انواع این لباس‌ها با زیورآلات مختلف تزئین شده‌اند و رنگارنگ هستند. قارچ، كرفس، كنگر، ریواس، خوژه، پنیر، شیر، عسل، گردو، انجیر موادغذایى این منطقه را تشكیل مى‌دهند. پلو، «دوغه وا» یا آش دوغ، ساوار، گردول، ترخینه، دوختن یا آش گزنه، هتیمچه با گوشت گوسفند، شدروا، گرما، رشته پلو، رشته رون یك آبه، پرشین، شلغم ترش، و كلانه، از غذاهاى اورامانى است.

از تولیدات هنرهاى سنتى مثل گلیم، سجاده، نمد، سبد، گیوه به عنوان سوغات این محل نام برد. اما دلیل دیگرى به غیر از درمان و سیاحت در یك منطقه سنتى براى سفر وجود دارد. میراث فرهنگى و كهن ایران زمین مى‌تواند دلیلى براى كشش مسافران به شهر‌هاى مختلف باشد. هخامنشیان و شكوه شان زبانزد و مایه افتخار ایرانیان است

موقعیت جغرافیایی 

منطقه هورامان ناحیه ای كوهستانی كه به لحاظ زبانی و سابقه تاریخی جایگاه ویژه ا ی در جمع ساكنان مناطق كردنشین دارد، دو بخش شمالی شهرستان پاوه (بخش مركزی و بخش نوسود)، بخشی از استان كردستان( شامل مریوان و مناطق اطراف آن)، و مناطقی از كشور عراق را در بر می گیرد. آن بخش از منطقه هورامان كه در داخل مرز های كشور ایران قرار دارد. خود به دو بخش هورامان تخت و هورامان لهون قابل تقسیم است. از مقایسه نقشه ی تقسیمات كشوری و موقعیت ویژه منطقه هورامان می توان در یافت كه منطقه هورامان تخت به تمامی، در استان كردستان و منطقه هورامان لهون به تمامی در استان كرمانشاه قراردارد.

شهرهای مهم اورامانات 

  • پاوه: شهرستان پاوه حدوداٌدر 120 كیلومتری شمال غربی استان كرمانشاه واقع گردیده است. كه از شمال و شمال شرقی به استان كردستان، از جنوب و جنوب غربی به شهرستان جوانرود و از غرب و قسمتی از شمال غربی به كشور عراق محدود میگردد. این شهرستان با وسعت 1260 كیلومتر مربع با 19/5 درصد كل مساحت كرمانشاه شامل سه بخش، هشت دهستان و حدود 135 روستا(شامل 84 روستای مسكونی و 51 روستای خالی از سكنه) می باشد.بخشهای مختلف آن عبارتند از بخش باینگان شامل دهستانهای شیوه سر، كلاشی، ماكوان، بخش نوسود شامل دهستانهای سیروان، شرام، بخش مركزی شامل دهستانهای شمشیر-هولی و منصور آقایی می باشد.شهر پاوه در محدوده 35 درجه و دودقیقه تا 35 درجه و سه دقیقه عرض شمالی و 46 درجه و 21 دقیقه تا 46 درجه و 23 دقیقه طول شرقی در ارتفاع حدود 1525 متری از سطح دریا قرار گرفته است.
  • مریوان : واقع در استان كردستان با جمعیتی برابر با185116 نفر
  • سروآباد : واقع در استان كردستان
  • ته ویله: واقع در شمال شرقی شوشمه و نوسود
  • بیاره: واقع در شمال ده ر گا شیخان و غرب هانه گه رمه له

شهرها و روستاهای هورامی زبان در كردستان عراق 

  • ته ویله: واقع در شمال شرقی شوشمه و نوسود
  • پالانیا: واقع در شمال شوشمه و نوسود
  • سو سه كان: واقع در غرب ته ویله
  • ده ره تفی: واقع در غرب سو سه كان
  • به لخه: روستای بزرگی واقع در شمال غربی ته ویله
  • ده ر گا شیخان: واقع در شمال به لخه
  • بیاره: واقع در شمال ده ر گا شیخان و غرب هانه گه رمه له
  • ده ره قه یسه ر : واقع در غرب بیاره
  • خه ریانی: واقع در غرب بیاره
  • خه ر گیلان: تقریبا واقع در شمال غربی بیاره
  • زه رده هال یا بنجه دری: واقع در شمال شرقی بیاره
  • نارنجله: واقع در شمال بیاره
  • گولپ: واقع در شمال بیاره
  • باخه كون: واقع در شمال بیاره
  • گه چینه: واقع در شمال غربی كه یمنه و شرق باخه كون
  • سه ر گه ت: واقع در شمال كه یمنه
  • هانه ی دن: واقع در شمال كه یمنه
  • ده ره ی مه ر: واقع در جنوب ده ركی ایران
  • زه لم: واقع در غرب دزلی
  • ها نه ی قول: واقع در جنوب غربی دزلی
  • ئیلانپی: واقع در شمال غربی دزلی
  • احمد ئاوا: واقع در غرب زه لم

ناحیه هورامان كوهستانی و پر برف و باران است. میزان بارندگی سالیانه حدود 800-900 میلی متر می باشد. بخش اعظم این بارش به صورت برف و در قلل و دامنه كوهها صورت میگیرد.

سابقه تاریخی و اعیاد رسمی 

هورامان سرزمینی باستانی است؛ این سرزمین، دست كم ، از زمان ورود آریایی به ایران، جزو مناطقی بوده كه اقوامی كه در آن سكونت داشته اند. و آنطور كه از شواهد بر میآید، در دوران حكومت های مختلف كه ، از آن زمان به بعد، بر نواحی از ایران حكم رانده اند، همچنان اقوامی(به ویژه اقوام كرد) را در خود جای داده است. چرم نبشته های اورامان(هورامان) كه قدمت شان به حدود قرن اول میلادی می رسد، شاهدی بر قدمت این سرزمین(دست كم تا قرن اول میلادی) هستند. این سرزمین، در حال حاضر، محل سكونت كردهای هورامی زبان ایران و عراق است.با توجه به مسلمان بودن و معتقد بودن هورامی های به آئین اسلام اعیاد رسمی آنان نیز همانند عید های مبارك و مقبول دنیای اسلام میباشد . عید سعید فطر(رمضان) و عید سعید قربان و در كنار این دو عید مهم، ماه مولود پیامبر اكرم در این منطقه محترم و برگزاری مراسم های میلاد رسول اكرم(ص) معمول و مرسوم میباشد. مردم هورامان شافعی مذهب هستند . مردم هورامان كرد و یه گویش هورامی(اورامی) تكلم میكنند. مكنزی: هورامی گویشی از گورانی، و همانگونه خواهیم دید، احتمالا ، باستانی ترین گویش آن ، و گویشی است كه كمتر از گویش های دیگر دچار دگرگونی شده است.

طریقه نقشبندیه و مشایخ  

تاریخ ابتدای طریقه نقشبندیه به اوایل قرنهای اسلامی بر میگردد. و در طول سده های گوناگون ، نام آن تغییر یافته است. در این طریقه ، گرچه نام ((شاه نقشبند)) شهرت بیشتری دارد، اما نقشبندیان ، به پیش از او میرسند. و طریقه او ، به حقیقت ، دنباله طریقه ((خواجگان)) است.

خواجه بها الدین محمد بن محمد اویسی بخاری، مشهور به شاه نقشبند، متولد در روستای ((قصر عارفان)) در یك فرسنگی شهر بخارا، به سال 718 ه ق ، و متوفی در همانجا به سال 791 . وی گرچه دست پرورده سید امیر كلال (772 ه ق) بود.، امادر واقع، اویسی و مستفیذ از روحانیت عارف بزرگوار((خواجه عبدالخالق غجدوانی است. شاه نقشبند، سه اصل به اصول هشتگانه غجدوانی افزود. و با الهام از روح او، مامور به تلقین ((ذكر خلفی)) شد و ذكر جهر را منسوخ كرد. آرامگاهش ، هنوز پا بر جا و مزار عاشقان است. طریقه نقشبندیه، به او نسبت دارد.

طریقه نقشبندی، برسنت و شریعت و دوری از بدعت استوار است. و تاكید دارد و همین ، باعث شده است كه در شرق و غرب جهان اسلام، گسترش یابد و به خصوص ، روش عرفانی علما و فضلا و ادبا و فقهای اسلام بشود.

سالك مبتدی و مرید در طریقه نقشبند ، انسانی پایبند به شریعت اسلا م و سنت پیامبر (ص) و پرهیزنده از بدعت است، وی ، باید این 11 اصل را رعایت كندو دارا شود:

1 -هوش در دم 2- نظر بر قدم 3- سفر در وطن 4- خلوت در انجمن 5- یاد كرد 6- بازگشت 7- نگاهداشت 8- یادداشت 9- وقوف زمانی 10- وقوف عددی 11- وقوف قلبی

یكی از مرشدان و بزرگان نقشبندی، مولانا شاه غلامعلی عبدالله دهوی(1240-1158 ه ق) است. عارف و دانشمند بزرگ كرد، ضیاالدین ابوالبها مولانا خالد ذوالجناحین شهروزی(1242-1193 ه ق) با راهنمایی یكی ازمریدان او در سال 1222 ه ق به دهلی در هندوستان می رود. و پس از یكسال ، با اخذ طریقه و اجازه ارشاد از شاه عبدالله ، به كردستان باز میگردد. و به ارشاد و تبلیغ طریقه نقشبندی می پردازد. یكی از جانشینان بسیار نامی مولانا خالد (( شیخ عثمان سراج الدین نقشبندی ) است. او در سال 1195 ه ق در در روستای ((ته ویله)) در كردستان (عراق) متولد شد. و پس از رسیدن به سن بلوغ، به تحصیل علوم دینی آغازید. وی برای ادامه تحصیل علوم دینی، چند سالی را هم در بغداد ماندگار شد و در سال 1228ه ق ؛ در شهر سلیمانیه عراق به عنوان اولین خلیفه مولانا ، اجازه خلافت و ارشاد گرفت. شیخ عثمان ، پس از چند سال ، به اورامان((هه ورامان)) بر میگردد و در روستای مسقط الراس خویش و گاهی در مناطق اطراف آن ، تا سال وفاتش (1283 ه ق) به ارشاد مشغول می شود.شیخ عثمان شش فرزند پسر داشت كه چهار نفر از آنان و همچنین نوه های ایشان ، به مقام خلافت و ارشاد رسیدند و هر كدام در جایی به ارشاد طریقه نقشبندی پرداخته اند.

  • 1. حاج شیخ محمد بهاء الدین، شیخ علی حسام الدین
  • 2. حاج شیخ عبدالرحمن ابوالوفا
  • 3. شیخ عمر ضیاء الدین، شیخ محمد نجم الدین، شیخ محمد علاء الدین
  • 4. حاج شیخ احمد شمس الدین

شیخ محمد عثمان سراج الدین:
فرزند شیخ محمد علاء الدین، (متولد 1314 ه ق)،(1275 ه ش) در روستای صفی آباد واقع در 5 كیلومتری شهر جوانرود،( وفات11 بهمن سال 1375 ه ش) در استانبولِ تركیه، و مدفون در خانقاء و دارالارشاد خویش در استابول

طریقه قادریه و مشایخ  

پایه گذار طریقت قادریه ، شیخ عبدالقادر گیلانی، می باشد. ایشان در سال 470ه ق و به قول دیگری 471 ه ق تولد یافته است. شیخ عبدالقادر در اصول پیرو ابی الحسن اشعری و در فروع تابع امام شافعی(رض) و امام احمد حنبل(رض) است.در نزد صوفیان هند، ترك و عراق صاحب كرامت میباشد.

درپاوه خاندان خالصی كه بزرگ آنها شیخ نصرالدین خالصی بوده است ، روز شنبه 26/9/1356 هجری شمسی وفات كرد. و اكنون فرزند ایشان حاج شیخ طه خالصی ، به ارشاد مشغول میباشند. ((افراد دیگری هم در منطقه به ترویج قادریه اشتغال دارند از جمله: شیخ حسین هاشمی حسینی، از سادات برزنجه، در ده شاه ولد بخش ازگله حاج شیخ نجم الدین هاشمی در بخش ازگله و شیخ محی الدین هاشمی در دار زنگنه ی ازگله ، دو نفر اخیر هم از سادات برزنجه هستند. در قریه ی نجار نیز ملا شیخ محمد فرزند شیخ قادر از خاندان طالبانی، به ارشاد مشغول است.))

در این مراسم كه هرساله و در اواسط بهمن‌ماه در اورمان تخت و در كنار مرقد پیرشالیار برگزار میشود هزاران نفر از مشتاقان و علاقمندان این مراسم برای گرامیداشت پیرشالیار گرد هم جمع می شوند.

پیرشالیار كیست ؟
پیرشالیار فرزند جاماسب یكی از رهبران و مغان آیین زردشت بوده كه در اورامان می‌زیسته است ، وی مردی دانا و آگاه با طبعی روان بود . ایم مغ كتابی را به نام مارفه‌تو پیرشالیار (‌معرفت پیرشهریار) به لجهه كردی اورامی به نظم در آورده است مشتمل بر امثال و حكم و پند و اندرز با ذكر نكاتی چند از آداب و رسوم آیین باستانی و تاكید و توصیه در جهت حفظ و نگهداری آن . نسخه این كتاب اكنون كمیاب است و فقط عبارات و ابیاتی از آن را برخی از مردم آن سامان در حفظ دارند و در مواردی به جای مثل به كار می برند .

در این كتاب منظوم ، بعد از هر دو بیت ، بیتی تكرار شده است به این مضمون :
گوشت جه‌ واته‌ی پیرشالیار بوو           هوشت جه كیاسته‌ی زانای سیمیار بوو
(‌به گفته پیرشهریار گوش بده ، و برای درك نوشته‌ زردشت دانا و هوشیار باش )

چندبند از آن منظومه :
داران گیان‌داران ، جه‌رگ و دل به‌رگه‌ن           گایی پر به‌رگه‌ن گایی بی به‌رگه‌ن
كه ره‌گ جه ‌هیلین ، هیلی جه كه‌رگه‌ن           رواس جه رواس ورگه‌ن جه ورگه‌ن
( درختان جان دارند ،‌ جگر و دلشان برگ است ، گاهی پر برگ و گاهی بی برگند . مرغ از تحم است ، و تخم از مرغ روباه از روباه است و گرگ از گرگ)

وه‌وری وه‌وارو ، وه‌وره‌وه‌رینه           وریسه ، بریو چوارسه رینه
كه‌رگی سیاوه هیلیش چه‌رمینه           گوشلی مه مریو دوی درینه
( برفی می باره كه برف خوره است ، و رسن كه پاره شود چهارسر پیدا می‌كند ، ماكیان سیاه ، تخمش سفید است ،‌دیگچه كه سوراخ شد ، دودر پیدا می كند )

برخی از دانشمندان كرد معتقدند كه پیرشالیار در اواخر زندگی دین اسلام را قبول كرده و كوشیده تا مردم این سامان را با این آیین مبین آشنا سازد ،‌اما توفیقی حاصل نكرده است و در اواخر قرن پنجم رو در نقاب خاك كشیده است . اما از روی قراین این پیرشالیار(‌پیراول) در اواخر قرن اول می زیسته و برهمان عقیده و آیین كهن تا واپسین دم باقی مانده است ، زیرا اولا در قرن چهارم و پنجم و حتی سوم دین اسلام در سراسر منطقه اورامان گسترش پیدا كرده ، و همه اهالی این دیار گرویده اسلام شده اند ، ثانیا اسلام آوردن پیرشالیار اول نیز نمی تواند مقرون به صحت باشد وگرنه منظومه خود را با همان مضامین كه حاكی از مجوسیت اوست باقی نمی گذاشت بلكه آن قسمت را كه مربوط به آیین كهن و توصیه در باره حفظ آن و نگهداشت آن است تغییر میداد همچنانكه پیرشالیار دوم كه مسلمان بوده دست به این كار زده است .

علماء و اساتید  

ملا بهاءالدین دزآوری:
 ملا بهاء الدین در سال 1294ه ق در روستای دزآور اورامان از توابع پاوه بدنیا آمد.این بزرگوار در 1368ه ق در بیاره به وصال جانان شتافت ودر پشت مقبره شیخ ضیاءالدین عمر به خاك سپرده شد.

ملا عبدالله دشی مفتی اعظم كردستان:
 دانشمند فاضل مشهور صاحب علم و فضل فراوان ادیب نكته دان، ملا عبدالله ابن محمود، صالح و زاهد از اهالی قریه دشه اورامان بوده است.ایشان در سال 1280 در دشه بدنیا آمده است.اساتید ایشان علامه حاج عمر افندی اربیلی، حاج ملا احمد نودشی و... و طلاب ایشان : ملا محمد رشید مریوانی، پسران دانشمندشان ملا محمود مفتی اعظم كردستانی، ملا خالد مفتی اعظم كردستانی، ملا محمد مهری، ملا محمد رشید،ملا محمد صدیقی و... استاد در سال1341 در سنندج رحلت فرمودند، و پسران مستعدشان راه پدر را در خدمت به اسلام و سنت پیامبر و مسلمین ادامه دادند و توفیق یافتند.

ملا خضر رودباری:
 او یكی از علمای بزرگ و ادبای برجسته است كه در قریه رودبار اورامان در حدود 1140 هجری تولد یافت . اساتید ایشان: شیخ وسیم كبیر تختی مردوخی، و.... این استاد جلیل در سال 1200 وفات یافته است. خداوند بیامرزش.

ملا عبدالصمد هجیجی:
 او در قریه هجیج اورامان در حدود سال 1260 تولد یافت. دو تن از پسران ایشان ملا عارف و ملا عبدالواحد نیز از دانش و معرفت پدر بهره برده و به خدمت همت گماشتند.ملا عبدالصمد در سال 1322هجری فوت نمود.

حاج ماموستا محمد زاهد ضیایی پاوه ای:
حاج ملا زاهد بن حاج ملا صلاح الدین ابن ملا لطف الله ابن حاج عوض از اهالی پاوه از توابع كردستان سنندج و فعلاٌ تابع باختران(كرمانشاه) است. جدش حاج عوض از مریدان شیخ عثمان سراج الدین طویلی است و كرامات و خوارقی مشهور دارد. و پدرش ملا صلاح الدین از مریدان شیخ عمر ضیاءالدین و اهل طاعت و تقوی بوده است. و خود ملا زاهد از مریدان مرحوم شیخ علاء الدین بن ضیاءالدین است. پدرش وقتی فوت كرد، او به حد بلوغ نرسیده بود. و در قصبه پاوه مشغول خواندن درس بود. بعد ها مبادی علوم را طی كرد و در مدارس نقاط مختلف در پی علم به گردش و تحمل زحمات فراوان تن داد و به قریه بیاره آمده مدتی در مدرسه آنجا مقیم بود و درس خواند، سپس به اطراف سلیمانیه نیز رفت و نزد ملا محمد مشهور به رئیس در قریه گه لا له از توابع چوارتا مدت زمانی اقامت و استفاده كرد. و در اواخر تحصیلش به بیاره بازگشت. و قسمتی از كتاب تقریب المرام شرح تهذیب الكلام را در آنجا خواند، و اجازه علم را از محضر مبارك استاد ملا عبدالكریم مدرس گرفت، و به پاوه برگشت و مدرس طلاب گردید و برای مسلمانان موعظه كرد، و خداوند او را در خدماتی كه در راه دین انجام داد موفق فرمود، و همچنین او در اداء فریضه حج توفیق یافت و ایشان در محل مرجع فتوای دینی در پاوه خدمت نمودند، حاج ماموستا روز 4 اردیبهشت سال 1373 در سن هشتاد و هشت سالگی به وصال جانان شتافت، و پس از نیم قرن خدمت و تبلیغ و تدریس و مدیریت و صیانت ، به سوی آشیان جانان بال گشود و به ملكوت اعلی پیوست و در مزارستان سرده( مرقد عارف نامدارحاجی عوض) به خاك سپرده شد. عاش سعیداً و مات سعیداً

ملا عنایت الله دشی :
 مرحوم مبرور ملا عنایت الله دشی فرزند عبدالعزیز در حدود سال 1250 هجری شمسی قریه دشه از توابع هورامان به دنیا آمد.اساتید ایشان: ملا عبدالله دشی مفتی كردستان، ملا عزیز رخزادی،و..ملا عنایت الله در سال 1343 در سن 93 سالگی به لقا الله پیوست.

یوسف صدیقی شاهویی گورانی :
 عالم عامل یوسف صدیقی از مردم اورامان كردستان فرزند قاضی محمود بن كمال الدین گورانی و از عشیره ای به نام رویسی است. ایشان در سال 1000 هق جان را به جان آفرین تسلیم كرد. تالیفات ایشان: حاشیه بر شرح عقاید، حاشیه بر شرح خطایی، حاشیه بر تفسیر بیضاوی، و رساله ای در علم منطق

خاندان علماء نودشه :

  • 1. ملا احمد(اول) مفتی اعظم كردستان عراق(مشهور به حاج ماموسا ی نودشه)
  • 2. ملا عبدالرحمن (متولد1190 ه ق- در سال 1256 ه ق به سلیمانیه رفته و مفتی آنجا گردیده)
  • 3. ملا احمد(1227 ه ق در نودشه پاوه متولد- فرزند ارشد ملا عبدالرحمن- 1302 ه ق فوت نمود)
  • 4. ملا زین العابدین( فرزند ملا احمد بن ملا عبدالرحمن، مدفن مباركش در نودشه میباشد.)
  • 5. ملا اسعد ، ملا بهاالدین( فرزندان فاضل ملا زین العابدین)
  • 6. ملا عارف(1263 ق در نودشه متولد- فرزند ملا احمد نودشی-1331 ق در سنندج فوت فرموده است)
  • 7. ملا محمد ( 1294 ق در نودشه متولد- فرزند ملا احمد نودشی- 1308 ش به دعوت حق لیبك گفت)
  • 8. ملا جلال الدین (فرزند ملا عبدالرحمن- در نودشه متولد و در دگاگا فوت فرمود.)
  • 9. ملا عصام الدین، ملا عبدالقادر، ملا قطب الدین( فرزندان ملا جلال الدین)
  • 10. ملا فضل الدین( فرزند ملا عبدالرحمن، در سنندج به دار فانی را وداع گفتند.)
  • 11. ملا عبدالرحیم، ملا عبدالغفور( فرزندان عالمِ ملا فضل الدین)
  • 12. ملا محمد(فرزند ملا عبدالرحمن، در سلیمانیه ماندگار و از اولاد ایشان اطلاعی در دست نیست.)
  • 13. ملا عصام الدین جلالی( فرزند ارشد عالم فاضل ملا جلال الدین)

 

شعرو شاعران  

مولوی كُرد(تاوگوزی)
سید عبدالرحیم فرزند ملا سعید نوه ملا یوسف جان فرزند ملا ابوبكر مصنفی چوری كه منتسب به سید محمد زاهد كه معروف به پیر خدر شاهو است می باشد . تخلص شعری وی ( مه عدوومی ) است و در فرهنگ و ادبیات كردی به مولوی مشهور است .مه وله وی (مولوی ) در سال 1221 هجری قمری در روستای سرشانه ( سه رشانه ) در منطقه تاوه گوز كردستان عراق در خانواده ای فرهنگی - دینی چشم به جهان گشود . در كودكی همراه با خانواده به روستای بیژاوه نزدیك شهر حلبچه می رود و در آنجا نزد پدر قرآن می آموزد همزمان كتاب های مقدماتی فارسی و صرف و نحو عربی را نیز آموخته است . پس از آن همچون بسیاری از طلبه های كردستان برای فراگیری علم به شهر پاوه رفته است و پس از فراگیری علوم در شهر پاوه به چور از توابع مریوان رفته و پس از آن به سنه (سنندج ) رفته و در مسجد وزیر به تحصیل علوم زمان پرداخته است سپس به بانه و پس از آن به سلیمانی ( سلیمانیه ) رفته ور در مسجد گه وره ( بزرگ ) آن شهر از خدمت عالم بزرگ شیخ معروف نودی استفاده نموده است سپس به مسجد جامع حلبجه رفته و از وجود شیخ عبدالله خه رپانی استفاده نموده بعد از ان به قه لای جوانرود رفته و پس از آن دوباره به سنه (سنندج ) رفته و در مسجد دار الاحسان مدتی بیشتر از بار اول راگذرانده است . سپس به سلیمانی ( سلیمانیه ) رفته و در خدمت ملا عبدالرحمن نودشه ای كه مفتی سلیمانیه بوده و امام مسجد مه لكه ندی بوده است درس طلبگی را تمام كرده و موفق به اخذ اجازه از محضر ایشان گردیده است .
پس از آن به روستای چروستانه در اطراف حلبچه رفته و در

معرفی-اورامانات معرفی-اورامانات معرفی-اورامانات معرفی-اورامانات معرفی-اورامانات امتیاز : 668 دیدگاه(0)

تاریخ: یکشنبه 29 بهمن 1391 ساعت: 22:13 بازدید: 208 نویسنده: محمد مهدی صالحی

ز تصادف جان سالم به در برده بود و می گفت

زندگی اش را مدیون ماشین مدل بالایش است

و خدا همچنان لبخند میزد



خدايا، حکمت قدم هايي را که برايم بر مي داري بر من آشکار کن،

تا درهايي را که به سويم مي گشايي، ندانسته نبندم

و درهايي که به رويم مي بندي ، به اصرار نگشايم



خداوندا دستانم خالي ست، قلبم پر از آرزوهاي دست نيافتنيست.

يا دستانم را توانا ساز، يا درونم را از آرزوهاي دست نيافتني تهي ساز.



خدا زمين را مدور آفريد تا به انسان بگويد همان لحظه اي که تصور مي کني

به آخر دنيا رسيده اي، درست در نقطه آغاز هستي.



خدا تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمیشود ، تنها کسیست که

با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد و با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت



خدا آن حس زیبایی است که در تاریکی صحرا زمانی که هراس مرگ می دزدد

سکوتت را کسی همچون نسیم دشت آهسته می گوید کنارت هستم ای تنها



هر گاه به بن بست رسيدم مطمئن بودم که پشت ديوار ، خدا منتظر من است



الهى خودت آگاهى که درياى دلم را جزر و مد است يا

باسط بسطم ده و يا قابض قبضم کن



خداوندا: تو ميداني که من دلواپس فرداي خود هستم

مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زيبا را

دلم بين اميد و نا اميدي ميزند پرسه

مي کند فرياد ، ميشود خسته

مرا تنها نگذار خدا



-الهى در شگفتم از آنکه کوه را مى‏شکافد تا به معدن جواهر دست‏يابد

ولي خويش را نمي کاود تا به مخزن حقائق برسد



از بس دستهایم را بلند کرده ام وصدایش کرده ام ... دستهایم بوی خدا می دهند....



خداي من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم

به جاي اينكه با مشت به دهانم بزند

با انگشتان مهربانش نوازشم مي كند و مي گويد

ميدانم جز من كسي نداري !!!



در آسانی ها خدارا بخوان تا در سختی ها صدایت برایش نا آشنا نباشد



خدا همانی است که ما میخواهیم

کاش ما هم همانی بودیم که خدا میخواست



{ بیائید تاهمه باهم }.بیائید تاهمه باهم.به تمجید خداباشیم.»

.بپوئیم راه عیسی را.ازاین دنیاجداباشیم.«…



خدابه سوی تومی آید،اگراورادعوت کنی،وآنوقت به تونشان خواهددادکه همواره درآنجا بوده است.



خـــدایـــــا . . .

از این به بعد به مخلوقاتت

یک مترجم ضمیمه کن

اینجا هیچ کس

هیـچ کـس را نمـی فهمد . .



از بایزید بسطامی پرسیدند: علامت محبت حق تعالی چه باشد؟

گفت: علامت آنکسی که حق تعالی او رادوست دارد آن بود که سه خصلت بدو دهد

:سخاوتی چون سخاوت دریاشفقتی چون شفقت آفتابو تواضعی چون تواضع زمین



خدایا

ببخش که دیگه همش گلایه میکنم

آخه انصافم نمیدونم کجارفته!



بیایین قبول داشته باشیم غیر از خدا کسی را نداریم سر خودمون که نمیتونیم کلاه بزاریم.



نسیـــم ، دانــه از دوش مـورچــه انـداختــــ . . . . .

مورچـه دانـه را دوبـاره بر دوشـش گرفــت و رو به خــدا گفــت:

...... گــاهــی یــادم مـــی رود کــه ، هستی. . . !!!

کـاش بیـشتـــر نسیــ-م بــوزد . . . . .



برای دردهایم نشانه میگذارم تا یادم بماند کجا دست خدا را رها کردم.....



آفریدگار هستی

عشق را برای روشن کردن آیینه روح به ما داد

تنها عشق می تواند باعث درخشش آینه روح گردد


دلنوشته-های-عارفانه-با-موضوع-خدا دلنوشته-های-عارفانه-با-موضوع-خدا دلنوشته-های-عارفانه-با-موضوع-خدا دلنوشته-های-عارفانه-با-موضوع-خدا دلنوشته-های-عارفانه-با-موضوع-خدا امتیاز : 666 دیدگاه(0)

تاریخ: یکشنبه 29 بهمن 1391 ساعت: 22:09 بازدید: 311 نویسنده: محمد مهدی صالحی

 

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...  اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت... 

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... 

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم... 

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا... 

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...


یه-داستان-دردناک یه-داستان-دردناک یه-داستان-دردناک یه-داستان-دردناک یه-داستان-دردناک امتیاز : 543 دیدگاه(0)

تاریخ: یکشنبه 29 بهمن 1391 ساعت: 15:09 بازدید: 174 نویسنده: محمد مهدی صالحی

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!

 

عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!



چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!


رژیم اشغالگر صهیونیستی: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و تروریستی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان و نزول گیر و ربا خوار به دنیا می آید!



گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!



کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!


پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!



اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!



انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!

آفریقا: فکر نکنم تو آفریقا هم با وجود فقر و گرسنگی که بیداد میکنه سلف دانشگاهاشون کنسرو لوبیا و جوجه ی نپخته بده .


ایران:
 ! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! (فهمیدین به منم بگین) او چت می کند! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است! از من می شنوین بی خیال دانشگاه بشین بهتره (تفریحات بهتر و

کم دردسرتر هست)


دانشجو-در-کشورهای-مختلف دانشجو-در-کشورهای-مختلف دانشجو-در-کشورهای-مختلف دانشجو-در-کشورهای-مختلف دانشجو-در-کشورهای-مختلف امتیاز : 574 دیدگاه(0)

تاریخ: یکشنبه 29 بهمن 1391 ساعت: 14:46 بازدید: 164 نویسنده: محمد مهدی صالحی

یک محیط آرام معنوی، به دور از خرافه و سیاست زدگی

(متن زیر بر گرفته از ترجمه ی آزاد آیات قرآن کریم است) 

 نامه ای از سوی پروردگار به همه انسان ها   

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام

( ضحی 1-2)

 افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی.

(یس 30)

 و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی.

 (انعام 4) 

 و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام

 (انبیا 87) 

 و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری.

(یونس 24)  

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری  

(حج 73)  

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی .

 ( احزاب 10) 

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن.

(توبه 118) 

وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی .

(انعام 63-64)  

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای.

(اسرا 83)  

آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟

 (سوره شرح 2-3) 

غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟

 (اعراف 59)

پس کجا می روی؟

 (تکویر26)

 پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟

(مرسلات 50)

چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟

 (انفطار 6)  

مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود.

 (روم 48) 

 من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم.

(انعام 60)

 من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم.

 (قریش 3)

 برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم.

(فجر 28-29)  

تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم.

(مائده 54)


نامه-خدا-واسه-من-و-تو نامه-خدا-واسه-من-و-تو نامه-خدا-واسه-من-و-تو نامه-خدا-واسه-من-و-تو نامه-خدا-واسه-من-و-تو امتیاز : 559 دیدگاه(0)

تاریخ: شنبه 28 بهمن 1391 ساعت: 14:20 بازدید: 207 نویسنده: محمد مهدی صالحی

لشکرکشیهای متجاوزین به منطقه جغرافیایی اورامان  در اعصار گذشته :

1- لشکرکشی(یلاسر) پادشاه آشوری: بعد از تصرف ارمنستان، بسوی دریاچه ی وان لشکرکشی نمود. بعداَ(اعداد نیراری) و(آشور ناسرپال) پسرش به نیت حمله و تصرف مناطق تحت حاکمیت ملتهای زاگروس   لشکرکشی نمودند. ولی در این حملات موفقیتی بدست نیاورند. فقط توانستند مقداری از بلندیهای اورامان را تصرف نمایند. بعد از لشکر کشی(اسکندر مقدونی) در آغاز قرن دوم ق.م؛ اورامان  به تصرف حکومت(ارمنستان آرتاکسایس) در آمد.

2- لشکرکشی بزرگ(مأمون بگ اردلانی) که با تاکتیک و حیله به مرکز حکمرانی(میر سعید پاشا) حکمران اورامان حمله برد. ولی بعد از سه سال تلاش برای تصرف اورامان با شکست مواجه شد.

3- لشکرکشی(میر تیمور گورگانی – تیمور لنگ) در عصر حکمرانی(سلیمان بگ پسر سعید بگ) که در سال (1396.م) حکمرانی اورامان را در دست گرفت و  سرانجام با توافقی دوجانبه، میر تیمور از اورامان به منطقه شاره زور آمد.

4- هجوم بزرگ(خان احمد خان) که با حیله و مکر عثمانی بربلندای منطقه ی اورامان چیره گشت و قلعه ی اورامان را دور زد و بعد از تسلط بر این بلندیها،  شمشیرش را بر عیله حاکمان اورامان به منظور از میان برداشتن آنان و تصرف اورامان بکار انداخت.

5- هجوم قاجاریان به هر دو منطقه ی اورامان( تخت و لون) و کشتن(حسن سان) در روستای "بیله ک" و به قتل رساندن"حه مه سعید سان" و پسر او "أوررحمان بگ" در قلعه ی جوانرود.

6- هجوم پی در پی امپراتوری عثمانی بر سر اورامان و آخرین حمله ی این امپراتوری در سال(1914.م) که هردو شهر(نوسود و نودشه) در این هجوم طعمه ی آتش شدند.

7- لشکرکشیهای مداوم دولتهایی مانند:(صفوی، افشاری و قاجاریه) که به منظور لشکرکشی در برابر امپراتوری عثمانی این لشکرکشیهای به عمل آمد و اورامان به میدان کارزار این دولتها با دولت عثمانی تبدیل گردید. که این تهاجمات و کشمکش های بین این دولتها و زیانهای متعاقب این جنگها که تاثیرات خود را بر مردم این منطقه بجای گذاشت. (میرزاابولقادر پاوه یی) طی کتاب داستانی - شعری  در خصو این بلایا را به نظم در آورده است.

8- هجوم لشکریان روسیه ی تزار در سال(1916.م) بر سر این منطقه و شکست خفت بار لشکریان روس در برابر مردمان شجاع و دلاور اورامیان و ایلهای دیگر کورد. که شرح این حمله و شکست و پیروزی کوردان در شعرهای(ملا شریف بیسارانی) دیده می شود.

9- هجوم لشکر (رضا شاه) بر سر منطقه ی "اورامان تخت" به نیت کنترل کردن مردمان آن و در راستای تحت حاکمیت قرار دادن آنها. در یکی از این هجومها روستاهای(زه لک، وه یسه و ده ره ناخی) به تمامی در آتش سوختند. این هجوم سبب گردید که محمودخان دزلی و همرزمانش خلع سلاح شوند و جنگ(ده ربه ند که له وی) و بعد از آن نبرد( ده ربه ند دزلی) را در پی داشت.


هجوم-به-مناطق-کردنشین هجوم-به-مناطق-کردنشین هجوم-به-مناطق-کردنشین هجوم-به-مناطق-کردنشین هجوم-به-مناطق-کردنشین امتیاز : 538 دیدگاه(0)

آخرین مطالب

چهارشنبه 08 خرداد 1392
پنجشنبه 17 اسفند 1391
پنجشنبه 10 اسفند 1391
یکشنبه 06 اسفند 1391
شنبه 05 اسفند 1391

مطالب محبوب

پنجشنبه 17 اسفند 1391
پنجشنبه 10 اسفند 1391
شنبه 05 اسفند 1391
یکشنبه 29 بهمن 1391
چهارشنبه 08 خرداد 1392

صفحات مطالب

1|2|
موضوعات
نظرسنجی
نظرشما در مورد مطالب وبلاگ چیست؟



نتايج|| آرشیو نظرسنجی